X
تبلیغات
نمیدانم چه میخواهم بگویم

یکسال دیگر از جوانیم گذشت...من آرامتر شده ام ...شاید صاف تر...در شب تولد م سخت در اندیشه ی فردایم...در تب و تاب سفر...در تلاش برای تحقق هزاران آرزو...من همیشه پر امیدم...همیشه صبور...


نوشته شده در تاريخ یکشنبه 1390/08/01 توسط قدمی

 


نوشته شده در تاريخ جمعه 1390/04/03 توسط قدمی

دلم ازاندوه فراقت ،غم گرفته .چشمانم حلقه های اشک را دسته دسته

تقدیم قنوتهای نمازت می دارد. دلم فسرده است ازاین فراق جانکاه ،ناله ها

 دارم از سر تنهاییت ، نمی گویم جان به لب رسیده آقاجان


چرا که هنوز نمرده ام !


میسوزم از ثانیه های که عالم را بی تو به انتهای عمرم نظاره میکنم


نوشته شده در تاريخ جمعه 1390/04/03 توسط قدمی

باد می وزد …

میتوانی در مقابلش هم دیوار بسازی ، هم آسیاب بادی

تصمیم با تو است . . .



نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1389/11/04 توسط قدمی

 

همیشه دری فولادی ومحکم روبه گذشته است

 گذشته ای که هرگز برنمی گردد.ببند وپنجره ای پر امید

 روبه آینده بازکن،آینده ای که می خواهی در آن زندگی کنی...


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1389/09/11 توسط قدمی

 

پيچ جاده ، آخر راه نيست مگر اينکه تو نپيچي!


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1389/08/20 توسط قدمی
  خدا: بنده ی من نماز شب بخوان و آن یازده رکعت است

بنده: خدایا! خسته ام! نمیتوانم

خدا: بنده ی من، دو رکعت نماز شفع و یک رکعت نماز وتر بخوان

بنده: خدایا خسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم

خدا: بنده ی من قبل از خواب این سه رکعت را بخوان

بنده: خدایا سه رکعت زیاد است

خدا: بنده ی من فقط یک رکعت نماز وتر بخوان

بنده: خدایا امروز خیلی خسته ام آیا راه دیگری ندارد؟

خدا: بنده ی من قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو یا الله

بنده: خدایا من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم میپرد

خدا: بنده ی من در دلت بگو یا الله ما نماز شب برایت حساب میکنیم

بنده اعتنایی نمیکند و میخوابد

خدا: ملائکه ی من ببینید من آنقدر ساده گرفته ام اما او خوابیده است چیزی به اذان صبح نمانده او را بیدر کنید دلم برایش تنگ شده است، امشب با من حرف نزده

ملائکه: خداوندا دوباره او را بیدار کردیم، اما باز خوابید

خدا: اذان صبح را میگویند هنگام طلوع آفتاب است ای بنده ی من بیدار شو نمازصحبت قضامیشود خورشید از مشرف سر بر میآورد

ملائکه: خداوندا نمیخواهی با او قهر کنی؟

خدا: او جز من کسی را ندارد... شاید توبه کند...

بنده ی من تو هنگامی که به نماز می ایستی من آنچنان گوش فرا میدهم که انگار همین یک بنده را دارم و تو چنان غافلی که گویا صدها خدا داری


نوشته شده در تاريخ جمعه 1389/08/14 توسط قدمی

آنکه از ما بالاتر است مارا بدبخت می داند وآنکه از ما پایینتر است مارا خوشبخت تصور می کند،اما هر دو در اشتباهند زیراماگاهی خوشبختیم وغالبا بدبخت،بدبختی ما درآن ایامی است که به نقایص زندگی خود توجه داریم وخوشبختی ما در لحظات کوتاهی است که به نعمتهای زندگی خود نظر می اندازیم.


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 1389/08/05 توسط قدمی

هميشه تو روي هر پله اي كه ايستاده باشي

خدا روي پله بالاتر است

نه براي اينكه بگه اون خداست و تو بنده

بلكه براي اينكه

هميشه

دستت تو دستش باشه


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1388/06/26 توسط قدمی


نامم را پدرم انتخاب کرد،

 نام خانوادگي ام را يکي ا ز اجدادم!

ديگر بس است! راهم را خودم انتخاب خواهم کرد. …


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1388/05/20 توسط قدمی
 
دیگر نمیتوانم بنویسم. نه اینکه حرفهایم تمام شده
 
 باشد ...نه.... حرف های
 
تمام نشدنی را نمیتوان روی کاغذ تمام شدنی آورد.
 
میخواهم تمام حرفهایم
 
را در یک نگاه به تو بگویم. چون اینو خوب میدونم که دو
 
 عاشق واقعی
 
 براحتی حتی بدون این که کلمه ای ...
 

نوشته شده در تاريخ شنبه 1388/05/03 توسط قدمی
پرده ها را طوری می کشم تا صدای خش خش آن به گوش
 
نرسد چون
 
میخواهم
 
بی سر و صدا بروم . وقتی چشمانت را باز می کنی . لحاف را به
 
کناری می زنی خش خش صدای تخت تنها موسیقی اتاق
 
 باشد . فکر می
 
کنم ساعت یازده یا دوازده ظهر از خواب بیدار شوی کور مال کور
 
مال دمپایی
 
 ات را بپوشی و ... وآمدن دختری را بگوید ازجنس باران وخاک به
 
 نام
 
(...).....ومن سالهاست حتی دراوج تاریکترین روزهای زندگیم
 
وقتی تنهای
 
تنهاهستم امیدرویش دوباره راباخود دارم....کلمه؛ تنها دارائی من
 
 است. کلمه
 
 کلید گفتن ناگفتنی هاست. ...

نوشته شده در تاريخ شنبه 1388/05/03 توسط قدمی

نمیدانم چه میخواهم بگویم

زبانم در دهانم باز بسته است

در تنگ قفس باز است افسوس

که بال مرغ آوازم شکسته است

نمی دانم چه میخواهم بگویم

غمی در استخوانم می گدازد

خیال ناشناسی آشنا رنگ

گهی می سوزدم گه می نوازد

گهی در خاطرم میجوشد این وهم

زرنگ آمیزی غم های انبوه

که در رگهام جای خون روان است

سیه داروی زهر آگین اندوه

فغانی گرم و خون آلود و پردرد

فرو می پیچدم در سینه تنگ

چو فریاد یکی دیوانه گنگ

که می کوبد سر شوریده بر سنگ

سرشکی تلخ و شور از چشمه دل

نهان در سینه می جوشد شب وروز

چنان مارگرفتاری که ریزد

شرنگ خشمش از نیش جگرسوز

پریشان سایه ای آشفته آهنگ

زمغزم می تراود گیج و گمراه

چو روح خوابگردی مات و مدهوش

که بی سامان به ره افتد شبانگاه

درون سینه ام دردیست خونبار

که همچون گریه می گیرد گلویم

غمی آشفته دردی گریه آلود....

نمی دانم چه میخواهم بگویم


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 1388/04/31 توسط قدمی

 

گر بدینسان زیست باید پست

من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوائی نیاویزم

بر بلند کاج  خشک کوچه بن بست

گر بدینسان زیست باید پاک

من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود،چون کوه

یادگاری جاودانه،بر طراز بی بقای خاک


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 1388/04/31 توسط قدمی
شب آنچنان زلال که میشد ستاره چید

دستم به هر ستاره که می خواست میرسید

نه از فراز بام ـکه ازپای بوته ها

میشد تورا در آینهء هر ستاره دید

در نیمه های شب

در بیکران دشت

جز من،که با خیال تو میگشتم

جز من،که در کنار تو میسوختم غریب!

تنها ستاره بود که می سوخت

تنها نسیم بود که میگشت!


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 1388/04/31 توسط قدمی
نشد یک لحظه از یادت جدا دل  
 
 زهی دل، آفرین دل، مرحبا دل

زدستش یکدم آسایش ندارم   

 نمیدانم چه باید کرد با دل

هزاران بار منعش کردم از عشق  

  مگر برگشت از راه خطا دل

به چشمانت مرا دل مبتلا کرد       

   فلاکت دل،مصیبت دل بلا دل

از این دل داد من بستان خدایا    

     زدستش تا به کی گویم خدا دل

درون سینه آهی هم ندارد      

 ستمکش دل ،پریشان دل،گدا دل

بتاری گردنش را بسته زلفت 

 فقیر و عاجز و بی دست و پا دل

بشد خاک وز کویت برنخیزد 

زهی ثابت قدم دل ،باوفا دل

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 1388/04/31 توسط قدمی
 امشب چشمانم ياراي باز شدن ندارند و سنگين به روي
 
 هم
 
خوابيده اند ..نميدانم به کدامين گناه آلوده
 
 ام ..نميدانم به کدامين جرم درد ميکشم ..ميدانم
 
اميدي نيست .. ميدانم باختم.....
 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 1388/04/31 توسط قدمی

 

« دوستت دارم» را ، من دلاویزترین شعر جهان

 یافته ام ، دامنی

 پر کن از این گُل که دهی هدیه به خلق ، که بری

خانۀ دشمن که

 فشانی برِ دوست راز خوشبختی هر کس به پراکندن

 اوست

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 1388/04/31 توسط قدمی

 

  پشت سر هر معشوق، خدا ايستاده است. پشت سر هر آنچه که
 
دوستش مي داري.

 

  و تو براي اينکه معشوقت را از دست ندهي، بهتر است بالاتر را

نگاه نکني. زيرا ممکن   است چشمت به خدا بيفتد و او آنقدر بزرگ

است که هر چيز پيش او کوچک جلوه مي کند. پشت سر هر معشوق،

خدا ايستاده است.

 

 اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولي، اگر عشقت گذراست و

تفنن و تفريح، خدا چندان کاري به کارت ندارد. اجازه مي دهد که

عاشقي کني، تماشايت مي کند و مي گذارد که شادمان باشي.

اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوي، خدا با تو سختگيرتر

 مي شود.

هر قدر که در عاشقي عميق تر شوي و پاکبازتر و هر اندازه که

عشقت ناب تر شود و زيباتر، بيشتر بايد از خدا بترسي.

 زيرا خدا از عشق هاي پاک وعميق و ناب و زيبا نمي گذرد، مگر

 آنکه آن را به نام خودش تمام کند.

پشت سر هر معشوقي، خدا ايستاده است و هر گامي که تو در عشق

 برمي داري، خدا هم گامي در غيرت برمي دارد.  تو عاشق تر

مي شوي و خدا غيورتر..

 

و آنگاه که گمان مي کني معشوق چه دست يافتني است و وصل چه

ممکن و عشق چه آسان، خدا وارد کار مي شود و خيالت را درهم

 مي ريزد و معشوقت را درهم مي کوبد؛ معشوقت،

 هر کس که باشد و هر جا که باشد و هر قدر که باشد. خدا هرگز

نمي گذارد ميان تو و او، چيزي فاصله بيندازد.

معشوقت مي شکند و تو نااميد مي شوي و نمي داني که نااميدي

 زيباترين نتيجه عشق است. نااميدي از اينجا و آنجا، نااميدي از اين

 کس و آن کس. نااميدي از اين چيز و آن چيز.

تو نااميد مي شوي و گمان مي کني که عشق بيهوده ترين کارهاست.

 و برآني که شکست خورده اي و خيال مي کني که آن همه شور و آن

 همه ذوق و آن همه عشق را تلف کرده اي. اما خوب که نگاه کني

مي بيني حتي قطره اي از عشقت، حتي قطره اي هم هدر نرفته است.

 خدا همه را جمع کرده و همه را براي خويش برداشته و به حساب

خود گذاشته است.

 

خدا به تو مي گويد: مگر نمي دانستي که پشت سر هر معشوق خدا

 ايستاده است؟

 

 تو براي من بود که اين همه راه آمده اي و براي من بود که اين همه

رنج برده اي و براي من بود که اين همه عشق ورزيده اي. پس به

پاس اين، قلبت را و روحت را و دنيايت را وسعت مي بخشم و از

بي نيازي نصيبي به تو مي دهم.

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 1388/04/31 توسط قدمی


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1390/08/24 توسط قدمی

خورشید شکفته در غدیر است علی
 باران بهار در کویر است علی
بر مسند عاشقی شهی بی همتاست
بر ملک محمدی امیر است علی

این گفت :بزرگ و نامدار است علی
و آن گفت که :مرد کارزار است علی
اما به حقیقت او نه آن است و نه این
آئینه ی ذات کردگار است علی


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1390/08/24 توسط قدمی

دلم گرفته از آدمايي که ميگن دوستت دارم اما

معنيشو نميدونن،از آدمايي که ميخوان ماله اونا

باشي اما خودشون ماله تو نيستن،از اونايي که

زير بارون برات ميميرن و وقتي افتاب ميشه همه

چيز يادشون ميره....


نوشته شده در تاريخ جمعه 1390/08/06 توسط قدمی
    

ابزار رایگان وبلاگ

طراحی سایت