یکسال دیگر از جوانیم گذشت...من آرامتر شده ام ...شاید صاف تر...در شب تولد م سخت در اندیشه ی فردایم...در تب و تاب سفر...در تلاش برای تحقق هزاران آرزو...من همیشه پر امیدم...همیشه صبور...

دلم ازاندوه فراقت ،غم گرفته .چشمانم حلقه های اشک را دسته دسته
تقدیم قنوتهای نمازت می دارد. دلم فسرده است ازاین فراق جانکاه ،ناله ها
دارم از سر تنهاییت ، نمی گویم جان به لب رسیده آقاجان
چرا که هنوز نمرده ام !
میسوزم از ثانیه های که عالم را بی تو به انتهای عمرم نظاره میکنم
باد می وزد …
میتوانی در مقابلش هم دیوار بسازی ، هم آسیاب بادی
تصمیم با تو است . . .
همیشه دری فولادی ومحکم روبه گذشته است
گذشته ای که هرگز برنمی گردد.ببند وپنجره ای پر امید
روبه آینده بازکن،آینده ای که می خواهی در آن زندگی کنی...
پيچ جاده ، آخر راه نيست مگر اينکه تو نپيچي!
آنکه از ما بالاتر است مارا بدبخت می داند وآنکه از ما پایینتر است مارا خوشبخت تصور می کند،اما هر دو در اشتباهند زیراماگاهی خوشبختیم وغالبا بدبخت،بدبختی ما درآن ایامی است که به نقایص زندگی خود توجه داریم وخوشبختی ما در لحظات کوتاهی است که به نعمتهای زندگی خود نظر می اندازیم.
هميشه تو روي هر پله اي كه ايستاده باشي
خدا روي پله بالاتر است
نه براي اينكه بگه اون خداست و تو بنده
بلكه براي اينكه
هميشه
دستت تو دستش باشه
نامم را پدرم انتخاب کرد،
نام خانوادگي ام را يکي ا ز اجدادم!
ديگر بس است! راهم را خودم انتخاب خواهم کرد. …
نمیدانم چه میخواهم بگویم
زبانم در دهانم باز بسته است
در تنگ قفس باز است افسوس
که بال مرغ آوازم شکسته است
نمی دانم چه میخواهم بگویم
غمی در استخوانم می گدازد
خیال ناشناسی آشنا رنگ
گهی می سوزدم گه می نوازد
گهی در خاطرم میجوشد این وهم
زرنگ آمیزی غم های انبوه
که در رگهام جای خون روان است
سیه داروی زهر آگین اندوه
فغانی گرم و خون آلود و پردرد
فرو می پیچدم در سینه تنگ
چو فریاد یکی دیوانه گنگ
که می کوبد سر شوریده بر سنگ
سرشکی تلخ و شور از چشمه دل
نهان در سینه می جوشد شب وروز
چنان مارگرفتاری که ریزد
شرنگ خشمش از نیش جگرسوز
پریشان سایه ای آشفته آهنگ
زمغزم می تراود گیج و گمراه
چو روح خوابگردی مات و مدهوش
که بی سامان به ره افتد شبانگاه
درون سینه ام دردیست خونبار
که همچون گریه می گیرد گلویم
غمی آشفته دردی گریه آلود....
نمی دانم چه میخواهم بگویم
دستم به هر ستاره که می خواست میرسید
نه از فراز بام ـکه ازپای بوته ها
میشد تورا در آینهء هر ستاره دید
در نیمه های شب
در بیکران دشت
جز من،که با خیال تو میگشتم
جز من،که در کنار تو میسوختم غریب!
تنها ستاره بود که می سوخت
تنها نسیم بود که میگشت!
زدستش یکدم آسایش ندارم
نمیدانم چه باید کرد با دل
هزاران بار منعش کردم از عشق
مگر برگشت از راه خطا دل
به چشمانت مرا دل مبتلا کرد
فلاکت دل،مصیبت دل بلا دل
از این دل داد من بستان خدایا
زدستش تا به کی گویم خدا دل
درون سینه آهی هم ندارد
ستمکش دل ،پریشان دل،گدا دل
بتاری گردنش را بسته زلفت
فقیر و عاجز و بی دست و پا دل
بشد خاک وز کویت برنخیزد
زهی ثابت قدم دل ،باوفا دل
« دوستت دارم» را ، من دلاویزترین شعر جهان
یافته ام ، دامنی
پر کن از این گُل که دهی هدیه به خلق ، که بری
خانۀ دشمن که
فشانی برِ دوست راز خوشبختی هر کس به پراکندن
اوست
و تو براي اينکه معشوقت را از دست ندهي، بهتر است بالاتر را
نگاه نکني. زيرا ممکن است چشمت به خدا بيفتد و او آنقدر بزرگ
است که هر چيز پيش او کوچک جلوه مي کند. پشت سر هر معشوق،
خدا ايستاده است.
اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولي، اگر عشقت گذراست و
تفنن و تفريح، خدا چندان کاري به کارت ندارد. اجازه مي دهد که
عاشقي کني، تماشايت مي کند و مي گذارد که شادمان باشي.
اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوي، خدا با تو سختگيرتر
مي شود.
هر قدر که در عاشقي عميق تر شوي و پاکبازتر و هر اندازه که
عشقت ناب تر شود و زيباتر، بيشتر بايد از خدا بترسي.
زيرا خدا از عشق هاي پاک وعميق و ناب و زيبا نمي گذرد، مگر
آنکه آن را به نام خودش تمام کند.
پشت سر هر معشوقي، خدا ايستاده است و هر گامي که تو در عشق
برمي داري، خدا هم گامي در غيرت برمي دارد. تو عاشق تر
مي شوي و خدا غيورتر..
و آنگاه که گمان مي کني معشوق چه دست يافتني است و وصل چه
ممکن و عشق چه آسان، خدا وارد کار مي شود و خيالت را درهم
مي ريزد و معشوقت را درهم مي کوبد؛ معشوقت،
هر کس که باشد و هر جا که باشد و هر قدر که باشد. خدا هرگز
نمي گذارد ميان تو و او، چيزي فاصله بيندازد.
معشوقت مي شکند و تو نااميد مي شوي و نمي داني که نااميدي
زيباترين نتيجه عشق است. نااميدي از اينجا و آنجا، نااميدي از اين
کس و آن کس. نااميدي از اين چيز و آن چيز.
تو نااميد مي شوي و گمان مي کني که عشق بيهوده ترين کارهاست.
و برآني که شکست خورده اي و خيال مي کني که آن همه شور و آن
همه ذوق و آن همه عشق را تلف کرده اي. اما خوب که نگاه کني
مي بيني حتي قطره اي از عشقت، حتي قطره اي هم هدر نرفته است.
خدا همه را جمع کرده و همه را براي خويش برداشته و به حساب
خود گذاشته است.
خدا به تو مي گويد: مگر نمي دانستي که پشت سر هر معشوق خدا
ايستاده است؟
تو براي من بود که اين همه راه آمده اي و براي من بود که اين همه
رنج برده اي و براي من بود که اين همه عشق ورزيده اي. پس به
پاس اين، قلبت را و روحت را و دنيايت را وسعت مي بخشم و از
بي نيازي نصيبي به تو مي دهم.

خورشید شکفته در غدیر است علی
باران بهار در کویر است علی
بر مسند عاشقی شهی بی همتاست
بر ملک محمدی امیر است علی
این گفت :بزرگ و نامدار است علی
و آن گفت که :مرد کارزار است علی
اما به حقیقت او نه آن است و نه این
آئینه ی ذات کردگار است علی
دلم گرفته از آدمايي که ميگن دوستت دارم اما
معنيشو نميدونن،از آدمايي که ميخوان ماله اونا
باشي اما خودشون ماله تو نيستن،از اونايي که
زير بارون برات ميميرن و وقتي افتاب ميشه همه
چيز يادشون ميره....

